تبلیغات
..:Story Land:.. - With Hate - ep7
With Hate - ep7
سلام 
قسمت جدید و آوردم
میدونم همه درگیر امتحان هایید
از جمله خودم :/
پس براتون آرزو موفقیت دارم جینگولیام ^-^
بوص بوص

قسمت7

شب:

همه چیز حاضر بود.

من:مرسی نارا خیلی زحمت کشیدی به خاطره من به ساحل هم نرفتی.

نارا:خواهش وظیفه بود.هیون جونگ قبله اینکه شوهر شما باشه داداش منه ها.

من:ما باهم در یک زمان هم رو شناختیم.در یک زمان داداش هردومون شد.

نارا:الکی مثلا من خواهر واقعیش ام.

و چشمک زد که خندیدم.

نارا:یک سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟

من:نه بپرس.

نارا:ببخشید اما هیون به تو دست هم نمی زد اما شما دیشب باهم خوابیدید.

من:نه نه نخوابیدیم.

نارا:پس لباسا...

من:فقط در حده بوسه بود.

نارا:همون.

من:چون هیون مرده و بهش احتیاج داره.از سمتی هم از لج جونگ مین و دالهی اینطوری میکنه.

نارا:خوب هم معلوم میشه.

من:چهطوری؟

نارا:گردنت مارک خورده.

من:اووووپس پس به هدفش رسید.

نارا:عیب نداره.شما قانونی حق این کار رو داشتین پس به کسی مربوط نیست.

و لبخند زد و من هم خندیدم.

من:دارن نزدیک میشن بدو قایم شو.

نارا:باشه.

من هم سریع برق ها رو خاموش کردم و قایم شدم.

هیون:اینجا چه خبره چرا برقا خاموشه.

کیو با خنده ای کنترل شده:تو چی فکر میکنی؟

هیون:خبریه؟

کیو در تاریکی بدو اومد و قایم شد.

هیون:کیوجونگ.کیووووووو.ااا کجا رفت.

یونگ:شاید فیوز پریده.

می نا(همسر یونگ):درسته.فیوز کجاست؟

جونگ:الان میرم ببینم.

هیون:چیشد؟

جونگ:قفله.

دالهی:یعنی چی؟

سویی جی(همسر جونی):ااا هیونگ جون نیست.

هیون:ااا یعنی چی؟ کیوجونگ هم نیست.

یونگ:مطمعنن خبریه.

دستی روی شونم قرار گرفت که ترسیده برگشتم.

جونی:خوب میگفتی من هم کمکت می کردم.

من:هیونگ.تو از کجا خبر داری؟

جونی:یادم بود.

من:ااووو آفرین.بیا.

و یکسری چیز بهش دادم تا حاضر بشه.

می نا:پریز برق ها رو امتحان کن شاید کار کنه.

هیون:باشه.

من آروم:همه نیم خیز و حاضر.

همه:باشه.

هیون برق رو زد و همه پریدیم بیرون.

ما:تولدت مباااااااااااااااااااااارک هیون جونگ.

هیون هنوز متحیر نگاهمون می کرد.من تند تند با کلاه تولد جلو رفتم و سرش کردم و سمت مبل اصلی کشیدمش و نشوندمش.

هیون:خـ خدای من.

یونگ:خدا شانس بده.

می نا:یاااا.

دالهی:هههههههین تولدت بود اوپا؟

من:بللللللللللللللللله.

صدای ظبط بلند شد و جشن رو شروع کردیم...

موقع باز کردن کادو ها بود و من کنار هیون جونگ نشسته بودم.

من:قبل اینکه کادو ها رو باز کنیم من یک موضوع مهم و قابل توجه رو بگم.

همه سکوت کردن و به من نگاه کردن.

من:از کیوجونگ و نارا ممنونم که بهم توی این نقشه کمک کردن.واقعا مرسی اونی و اوپای گلم.

نارا:یااا این چه حرفیه این کار به میل خودمون بود.

کیو:وظیفه س.هیون داداش خوبه خودمه.

و همه خندیدم.

هیون:از هر سه تون ممنونمممممممممم.

کیو:خواهش داداشی.

نارا:خواهش اوپایی.

من:خواهش همسرم.

با این حرف که از دهنم پرید اما جلوی خودم رو گرفتم که از تعجب چشمام گرد نشه هیون جونگ لبخند قشنگی تحویلم داد.و دستش رو دور کمرم انداخت و من رو کشید سمت خودش و بیشتر بهم چسبیدیم.کیو جونگ برای اینکه از اون فضا درمون بیاره.

کیو:خوب خوب بریم سراغ کادوووووووووو ها.

جونی:آخجوووووووون عاشق این بخشم.

جونگ:هنوزم بچه س.

دالهی:یاااااااا چیکارش داری؟

و زد به بازوی جونگ مین.

...

دیگه دیر وقت بود و من و نارا و سویی جی و می نا همه کار ها رو کردیم و دالهی چون باردار بود هیچ کاری نمی کرد و اگر هم میخواست کاری بکنه خود من نمی ذاشتم.

آخرین ظرف رو هم خشک کردم و سره جاش گذاشتم و قلنج گردنم رو شکستم و به نارا که سرش رو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود نگاه کردم.به سمتش رفتم و آروم تکونش دادم اما تغییری در خوابش نکرد.یونگ سنگ از دستشویی خارج شد.

من:اوپا یونگی.

یونگ:جانم؟

من:زحمتت نمیشه نارا رو به اتاق ببری اینجا خوابش برده بلند هم نمیشه.

یونگ:باشه من میبرمش.

من:مرسی.

لبخندی زد و نارا رو بغل کرد و به اتاقشون رفت من هم برق ها رو خاموش کردم و به اتاقمون رفتم.هیون جونگ هنوز بیدار بود.

من:چرا نخوابیدی؟

هیون:منتظرت بودم.

من:آها مرسی.

به سمت کمد رفتم و لباس برداشتم.

من:میشه...

هیون:آره.

و روشو کرد اونور و من سریع لباسام رو عوض کردم.

من:تموم شد.

داشتم لباس ها رو توی کمد مرتب می کردم که دستاش دور کمرم حلقه شد و سرش رو روی شونه ام گذاشت.

هیون:مرسی خیلی زحمت کشیدی.

لبخند زدم:خواهش میکنم کاری نکردم.

هیون:تو واقعا من رو شوهرت میدونی؟

من:چـ چهطور؟

هیون:خودت گفتی.

من:آهان.نمی دونم.شاید آره.

هیون:آره؟

من:اوهوم.

برمگردوند و نرم لبم رو بوسید.

هیون:خوبه.

من:تو چی؟

هیون:من چی؟

من:تو من رو همسرت میدونی؟

هیون:معلومه.

من:خوبه.بخوابیم من خسته ام.

هیون:باشه عزیزم.

یهو من رو روی دستاش بلند کرد و روی هوا معلق شدم.

من:ججججججججیغ.هیون بذارم پایین.

هیون:نترس نمیوفتی.

بعد من رو گذاشت رو تخت و هردو از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفتیم.

 

موضوعات: With Hate ،
[ یکشنبه 25 آذر 1397 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب