تبلیغات
..:Story Land:.. - With Hate - ep8
With Hate - ep8
سلام
شب بخیر
با تاخیر آپ شد
معذت میخوام
امیدوارم از این قسمت راضی باشید
صپاص فراوان...

قسمت8

روز بعد به خونه برگشتیم.از فردا دوباره همون زندگی عادی شروع میشد با تفاوت اینکه من قراره برم سره کار امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

روز بعد:

جلوی آینه ایستادم و موهام رو محکم بالای سرم بستم و کتم رو توی تنم مرتب کردم و حلقه ازدواجم هم دستم کردم چون دنبال دردسر نیستم و حوصله ش رو هم ندارم.

سوار ماشینم شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

دو هفته بعد:

توی کارم خیلی موفق بودم و چون سرم شلوغ بود این اواخر کمتر تونسته بودم هیون جونگ رو ببینم و بیشتر درگیر کارم بودم.الان هم به تازگی با پسری به نام یونگ سوک آشنا شدم.پسره خوبیه تایم بیکاری در شرکت رو با اون گپ میزنم حدود یک هفته میشه که باهم آشنا شدیم با اون نسبت به بقیه صمیمی ترم.

لگدی به ماشینم از سره حرص زدم.

من:مرده شورت.اااااااااااااه.

-چیزی شده؟

بر گشتم.

من:او تویی یونگ سوک؟

سوک:آره چیشده؟

من:ماشینم خراب شده دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار.

سوک:عیب نداره به خودت مسلط باش.راستی تو تا این وقت شب توی شرکت چیکار می کردی؟

من:یکسری پرونده مونده بودن داشتم تمومشون می کردم.

سوک:میتونستی فردا هم انجامشون بدی تا زودتر بری خونه.

من:آره اما رو هم تلمبار میشد و من حوصله نداشتم.

سوک:آهان.عیب نداره من میرسونمت.

من:نه مرسی مزاحمت نمیشم.

سوک:تعارف الکی نکن این موقع شب تاکسی مناسب گیرت نمیاد میرسونمت.

من:مرسی.

و باهاش رفتم.

من:همینجا ست.

سوک:ووووووووووایی چه پولدار.خونه خودته.

من:آره یعنی خونمونه.

سوک:خونتون؟ مگه تو با این سنت پیش مامان بابات زندگی میکنی؟

خنده ای کرد و گونه ام رو کشید.با لبخندی مزخرف دستش رو پس زدم و حلقه ام رو بالا گرفتم.

من:خونه من و همسرم.

سوک:تـ تو متاهلی؟

من:تا حالا حلقه م رو ندیده بودی؟

سوک:پـ پس ازدواج کردی.

من:آره.آخ دیرم شد حتما تا حالا آقامون نگران شده من برم فعلا بای.مرسی که رسوندیم.

و از ماشین پیاده شدم.باید رابطه م رو باهاش کم کنم. پسره فکر کرده من مجردم.هه.

وارد خونه شدم.

من:هیون جووووووووونگ.هیوننننننننننننننی.

هیون:چه عجب الان هم نمیومدی.

اوپس خیلی دیر کردم.نننننننننننننه پشت همون پنجره ای که به کوچه دید داره.همونی که یونگ سوک رسوندم.

من:ببخشید ماشینم خراب شد.

هیون:برای همین این پسره رسوندت؟

و برگشت سمتم دیگه مطمعن شدم فاتحه ام خونده س.هنوز لباس های بیرونش رو در نیاورده.به لیوان ویسکی ش نگاه کردم و آب دهنم رو قورت دادم.

من:یکسری پرونده مونده بود تمومش کردم تا برای فردا تلمبار نشه برای همین دیر شد.

هیون:کدوم فردا،فردا روزه تعطیله.

من:لعنتی من برای هیچی جون کندم.روز اول هفته هم پرونده ای به اون صورت نیست ای تُف.

هیون:من هم باور کردم که تو یادت رفته بوده و تا حالا با اون پسره بیرون نبودی.

من:مـ منظورت چیه؟ من با کی بیرون بودم.

هیون:همین شازده ای که رسوندت.

من:اون فقط به عنوان دوست من و رسوند.

هیون:من هم گوشام مخملی.

و به سمتم اومد.سینه به سینه هم ایستاده بودیم.سرش رو پایین تر آورد و سمت گوشم زمزمه کرد.

هیون:شنیدم تو هنوز دختری.

خیلی ترسیدم و بدنم یخ کرد.

هیون:مثل اینکه پارک جونگ مین تو رو دست کاری نکرده هوووووم؟

من:......

هیون:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره؟

داد زد.

من:آ آره.

هیون:خوبه افتتاحیه ش با منه.

من:منـ منظورت چیه؟

هیون:نکنه منتظری جونگ مین دوباره برگرده و با اون باشی و اون.....هه.

من:......

هیون:پس بیا معقول به کارمون برسیم هوم؟

و دست من رو گرفت و ویسکیش رو روی میز گذاشت و به سمت اتاقی رفت که شبه عروسی اونجا تنهایی خوابیدم.

وارد شدیم و در رو قفل کرد و دستم رو ول کرد و مشغول باز کردن دکمه هاش شد.

هیون:قرار بود اینجا روزی اتاق من و دالهی باشه.نه من و تو.ولی حالا دست سرنوشت ما رو به اینجا کشیده.

همه دکمه ها باز شده بود اومد سمتم و کتم  رو دراورد خودش رو تخت نشست و من رو روی پاهاش و شروع کرد به لب گرفتن از من.خودش هم آروم آروم دکمه های پیرهن سفیدم رو باز می کرد.

کمی فکر کردم.نمیشه که فقط اون حال کنه و من اذاب بکشم.پس من چی؟ خوب منم حال میکنم هه کور خونده و من هم آتشین جواب بوسه هاش رو دادم.............

روز بعد:

با حس نور زننده خورشید ملحفه رو روی سرم کشیدم. با برخورد دستم با بدن برهنه م کمی شوکه شدم و نشستم که دیدم هیون جونگ با لبخند نگاهم میکنه به خودم اومدم و دیدم ملحفه افتاده و سریع کشیدمش بالا.اومد و کنارم روی تخت نشست.

هیون:میخوایی بری حموم؟

من:چرا؟

سرش رو پایین انداخت به اطراف نگاه کردم که متوجه رنگ قرمز روی ملحفه تخت شدم.امکان نداره نه این خوابه.غیر ممکنه.آره غیر ممکنننننننننننننننننننه.

من:خـ خون نیست مگه نه؟

هیون:چرا.

من:ماله منه؟

هیون:متاسفم.

با یادآوری دیشب و از دست دادن بکارتم و دخترونگیم لبم رو گزیدم.

هیون:باز هم میگم متاسفم.

من:مهم نیست خودم هم می خواستم.دیر یا زود اتفاق میوفتاد.

هیون بغلم کرد و توی آغوشش گریه کردم.

سشوار رو خاموش کردم و توی کشو گذاشتم و به طبقه پایین رفتم.هیون میز  صبحانه رو چیده بود بهم لبخند زدیم و سر میز نشستم...

 

موضوعات: With Hate ،
[ چهارشنبه 28 آذر 1397 ] [ 12:26 ق.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب