تبلیغات
..:Story Land:.. - With Hate - ep9
With Hate - ep9
سلام
امیدوارم روز های خوبی و پشت سر گذاشته باشید
به ایام امتحانات نزدیک میشیم
امیدوارم موفق باشید
خوش باشید

قسمت9

رابطه من و هیون جونگ به طور عجیبی داشت بهبود پیدا می کرد.خیلی هم عجیب.اما خوشحال بودم.حداقل میدونستم دیگه قرار نیست حرص بخورم یا ناراحت باشم و احساس پوچی کنم.

سرم روی پاش بود و داشتیم تی وی میدیدم.

من:هیون.

هیون:جانم؟

من:میدونی قبلا چه حسی داشتم؟

هیون:چی؟

من:برای هیچکی مهم نیستم.

اخم کرد:این چه فکری بوده؟

من:واقعا اون موقع نبودم.

هیون:اون موقع آره اما الان تو برام مهمی مثل یکی از اعضای خانوادمی.

با این حرف داغ دلم تازه شد.یکی از! چرا نگفت برام مهم ترینی؟ البته توقعی هم نمیره اون هنوز هم دلش پیشه دالهی.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه.اما من چی که از جونگ مین متنفر شدم.

سه روز بعد:

باز دوباره اوق زدم. اااااااااااااااااااااه.

نارا:خوبی سویانگ؟

من:آ آره.

ولی دوباره عق زدم.

..............

مامان هیون اومده بود دیدنمون البته هیون جونگ رفته بود مسافرت کاری در اصل اومده بود دیدن من.

قهوه ها رو جلوی مامان گذاشتم.

من:خیلی خوش اومدین مامان جون.

مامان:مرسی عروس گلم.هیون جونگ خوبه؟

من:آره قبل اینکه شما بیایین باهاش حرف زدم تا آخر همین هفته برمیگرده.

مامان:خوبه تو هم از تنهایی در میایی.

من:درسـ...

با نزدیک کردن قهوه به بینی و دهنم یهو حالت تهوع شدیدی در معدم ایجاد شد و سریع قهوه رو روی میز گذاشتم و با دو وارد دستشویی شدم و هی اوق زدم.

مامان هیون کمرم رو ماساژ میداد.

مامان:چند وقته اینطوری میشی؟

من:حدود یک هفته.

مامان:سرگیجه هم داشتی؟

من:بله.

از دستشویی خارج شدم که مامان هیون بغلم کرد.

مامان:بی صبرانه منتظره دیدن نوه م هستم.

من:نـ نوه؟

مامان:آره مادر آینده.

بغض کردم:مـ من باردارم؟ نه امکان نداره.

مامان:پاشو حاضر شو بریم آزمایشگاه.

با اصرار های مامان هیون حاضر شدم و باهم رفتیم آزمایش دادم.

......

دوباره به برگه آزمایش نگاه کردم و لبخند زدم.روی کاناپه دراز کشیدم و قطرات اشکم سرازیر شدن.آروم شکمم رو نوازش کردم و با خنده گریه کردم.

.....

همه چیز حاضر بود.هنوز کسی نمیدونست باردارم و با ماسک کار می کردم.امروز هم به ظاهر برای برگشت هیون جونگ جشن گرفتم و دور همی ولی در اصل برای بچه دار شدنمون جشن گرفته بودم.

همه مهمون ها اومدن و من هنوز ماسک داشتم و به همه گفته بودم که سرما خوردم.وقتی هیون اومد و این رو شنید از دست عصبانی شد که چرا مراقب خودم نبودم و کلی باهاش صحبت کردم تا آروم بشه.

دیگه همه شروع به رفتن کردن و خونه کاملا خالی شد. من و هیون با کمک هم خونه رو تمیز کردیم.دیگه همه جا مرتب بود هیون خسته روی مبل افتاده بود که با کیک به سمتش رفتم و جلوش گذاشتم.به کیک نگاه کرد و بعد هم به من و چشماش گرد شد و دوباره به کیک ذل زد.ماسک ام رو برداشتم و انداختمش روی میز.

من:خوبی؟

هنوز هیچی نمی گفت که خیلی ریلکس رفتم و روی پاهاش نشستم.کمی بلیزم رو بالا دادم و دستش رو روی شکمم گذاشتم و سرم رو توی گردنش بردم.

من:به باباش سلام کرده.

هیون یهو به خودش اومد و من رو بغل کرد و روی مبل نشوند و کل صورتم رو بوسه بارون کرد بعد هم بلیزم رو بالا داد و شکمم رو لمس کرد و بوسید.

من:قلقلکم میاد.

هیون:وووووووووووووووووایی مرسی.چند وقتته؟

من:اووووووووووو هنوز یک ماه نشده.

هیون:همین هم خوبه.

و باز به شکمم ذل زد.

.........

حاضر شدم و سریع از خونه خارج شدم و سوار ماشین شدم.

هیون:صد بار بهت گفتم با این وعضیتت ندو.

من:کدوم وضعیت؟

هیون:خره تو بارداری.

من:اوووووووووو تازه شده یک ماه ها.

هیون:از دست تو.راستی به شرکت زنگ زدی استعفا بدی؟

من:آره.

هیون:آفرین.

من:یکم زود نبود.

هیون:دیگه کلا دوست نداشتم اونجا کار کنی.

من:او یسسسسسس.

سکوت کردیم.حوصله م سر رفته بود.

من:میدونی چیکارمون دارن؟

هیون:کی؟

من:جونگ مین و دالهی دیگه.

هیون:نمی دونم اما جونگ پشت تلفن گفت خیلی مهمه و حتما بیایین.

من:آها.

و به بیرون خیره شدم...

 

موضوعات: With Hate ،
[ یکشنبه 2 دی 1397 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب