تبلیغات
..:Story Land:.. - With Hate - ep10
With Hate - ep10
سلام
ممنون از دوستایی ک داستان و دنبال میکنن و نظر میدن
توی امتحان هاتون موفق باشید

قسمت10

با لبخند روی مبل نشستیم و جونگ مین و دالهی هم نشستن.اما از چهرشون معلوم بود زیاد حال جالبی ندارن.

من:اتفاقی افتاده؟

دالهی:سویانگ میدونم تو هنوز هم نمیدونی چرا نتونستی با جونگ مین ازدواج کنی و من باهاش ازدواج کردم و تو با هیون جونگ.درسته؟

من:درسته.

دالهی:شبی بهم خبر دادن که به یک آدرس برم اگه رابطه م با هیون برام مهمه.من هم رفتم اما با صحنه مناسبی رو به رو نشدم.

من:چی دیدی؟

دالهی:هیون داشـ داشت یک دختر رو می بوسید.من طاقت نیاوردم و سریع از اونجا رفتم.نمی تونستم اون صحنه ها رو از جلوی چشمام دور کنم.آخه برام خیلی سنگین بود.پس تصمیم گرفتم بهش بگم.وقتی هم گفتم کلی دعوام کرد و من بیشتر ناراحت شدم و پر خشم تر. پس خواستم انتقام بزرگ و تاثیر گذاری بگیرم.تنها کسی که به ذهنم رسید رابطه تو و جونگ مین بود.از تو چند تا عکس ساختگی ساختم و نشون جونگ مین دادم.جونگ هم برای همون بود که اونشب اونطوری اومد خونتون و اون کار رو کرد.بعد هم به خاطره خانواده هامون مجبور شدیم باهم ازدواج کنیم و چند وقت بعد هم شما با هم ازدواج کنید...

با چهره ای بهت زده و چشم هایی گرد بهش نگاه کردم و توی چشمام اشک حلقه زد.نمی تونستم درست نفس بکشم.

من:میـ میدونی با زنـ زندگی ما چـ چهار تا چیـ چیکار کردی؟ میـ میدونی؟

دالهی:آره می دونم و متاسفم.اما من خودم هم همین هفته پیش فهمیدم و از اون روز با خودم درگیرم.وقتی فهمیدم همش نقشه بوده اون هم از طرف یک دشمن قدیمی دوران دانشگاه از خودم و زندگیم بدم اومد.من از خودم متنفرم سویانگ.

من:هه.تـ تو از خـ خودت متنفری؟ تـ تو باید از خـ خودت بی زار بـ باشی.

گریه می کرد:من متاسفم.

هیون:خوبی سویانگ؟

من:تـ تو هم مـ میدونستی؟

هیون:دو شب پیش که جونگ فهمیده به من هم گفته.

از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.جونگ بازوم رو گرفت.

جونگ:با این حالت کجا میری؟

من:مگه برای تو هم مهممممممممممممممممه؟

جونگ:نباید باشه؟

داد کشیدم:اگه مهم بود بهم شک نمی کردی.توی گوشم نمی زدی.ترکم نمی کردددددددددددددی.ولم نمی کردی.

جونگ بغلم کرد و من تقلا می کردم که خودم رو ازش جدا کنم.

من:ولم ککککککککککککن.من پستم من هرشب بـ...

توی سرم خالی شد و چشمام تار شد و دیگه هیچی نفهیمدم.

هیون جونگ:

صداش قطع شد و جونگ مین نگاهش کرد.سریع به سمتشون رفتم.چشماش بسته بود و بی جون توی بغل جونگ مین بود.جونگ با چشماش که هنوز اشک ازشون میومدن بهش نگاه می کرد و تند تند تکونش میداد.

جونگ:سویااااااااااااانگ.سـ سویاااااااااااانگ.

سویانگ رو به سمت خودم کشیدم و سریع بغلش کردم.

دالهی:بیارش اینجا.

بی تردید دنبالش رفتم و روی تخت خواب دونفره ای که معلوم بود مال دالهی و جونگ مینه خوابوندمش.

دالهی:سویانگ چشه اون هیچ وقت از حال نمی رفت.

من:اگر کوچک ترین بلایی سره خودش و بچمون بیاد هردوتون رو میکنم زیر خااااااااااااااااک.

جونگ:بـ بچه؟

من:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره بچمون.

دالهی:سویانگ بـ بارداره؟

من:آره مشکلیه؟

جونگ عصبی یقم رو گرفت:چرا این کار رو کردی؟ چرا به خاطره من با اون بازی کرددددددددددی؟اون بی تقصیر ترین کس توی این بازی بود.

من:اگر کاری کردم ازش مطمعن بودم.

جونگ:یـ یعنی تـ تو......

دالهی:کافیییییییییییه.الان باید به فکر سویانگ باشیم و بچش.

من:درسته.

و محکم و با قدرت دست جونگ رو از یقه م جدا کردم و نگاه بدی بهش کردم.

سویانگ:

با درد وحشتناک که ناشی از سرم بود چشمام رو باز کردم.به اطراف نگاه کردم اینجا اتاق من نیست.چهره ام رو از درد جمع کرد و دستم رو روی سرم گذاشتم و نیم خیز شدم و به اطراف نگاه کردم که در باز شد.به طرف در برگشتم.جونگ مین بود.

من:جـ جونگ مین!

جونگ لبخند خوشگلی زد:جانم؟

من:مـ من کـ کجام؟

جونگ:خونه ما.

من:اینجا هم اتاق شماست؟

جونگ:درسته.خوبی؟

کنارم  روی تخت نشست.

من:سرم درد میکنه.

جونگ خندید و سری تکون داد و بی مقدمه دستش رو روی شکمم گذاشت و من چشمام گرد شد.

جونگ:حتی فکرش رو هم نمی کردم یک روز بچه ای از خون هیون جونگ در وجود تو رشد کنه.

من:تـ تو چی میگی؟

جونگ:هیون همه چیز رو گفته.

سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین و کامل روی تخت نشستم و با ناخون هام ور رفتم.دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد.

جونگ:خجالت نکش اون همسرت بوده و شما کاره بدی نکردین.

سری تکون دادم.متوجه شدم داره فاصله امون کم میشه...

موضوعات: With Hate ،
[ یکشنبه 9 دی 1397 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب