تبلیغات
..:Story Land:.. - With Hate - ep1
With Hate - ep1
سلام وقت بخیر
قسمت اول از اولین داستان وب رو براتون میذارم
امیدوارم خوشتون بیاد و مورد علاقتون باشه
خواهشن نظر بدید خوشحال میشممممم و انرژی میگیرم
ممنون

قسمت1

دالهی:وااااااااااایی خیلی خوشگل شدی دختر.

لبخند تسننی زدم:جدی! ممنونم.

دالهی:اوهوم.خواهش.خوب بشین تا بابات برسه که زودتر بری که آقا داماد برای دیدنت لحظه شماری میکنه.

سری تکون دادم و نشستم.هه آقا داماد برای دیدن من لحظه شماری میکرد یا دالهی؟ هه.امشب شب عروسی کیه؟ من و اون؟ هه مسخرس.ولی الان اون نباید در جایگاه داماد باشه.یا من نباید در جایگاه عروسش باشم.ما برای هم ساخته نشدیم.اصلا چرا به اینجا کشیده شد.برای چی متهمم کرد.برای چی انقدر زود تصمیم گرفت.چرا نخواست بدونه که ماجرا چیه؟ چرا حرف الکی میزنم.اون از همه چیز خبر داشت ولی من چی؟ من همه چیرو می دونم؟ نه من هنوز هم از هیچی خبر ندارم.هنوز هم نمی دونم اون چرا پسم زد. دالهی چرا به عشقش خیانت کرد.چرا هنوز هیچ کس هیچی بهم نگفته؟ چرا همه چی ازم مخفی شد؟ بین ما چهار نفر همه از همه چی خبر دارن به جز من.چرا؟ ما به یه اندازه دوست بودیم.چرا اون سه همه چیو میدونن و من نمی دونم؟ من کجای این داستانم؟ داشت چه اتفاقی میوفتاد؟ واقعا چرا؟ اونشب چرا اونطوری شد؟ چرا عشقم من رو زد؟ چرا با چشم گریون از پیشم رفت و ترکم کرد؟ چررررررا؟

دالهی:سویانگ.

من:بله؟

دالهی:بابات اومد.بیا.

من:باشه.

آروم از جام بلند شدم و آروم به سمت حیاط قدم برداشتم.

بابا:دخترم مثل فرشته ها شدی.

بغض کردم:مرسی بابایی.

دالهی:آقای شین دیر میشه.

بابا:درسته دخترم.سویانگ جان بیا بابا.

من:بله.

سوار ماشین شدیم.پدرم کنارم نشست و دالهی هم جلو نشست.پدر لبش رو نزدیک گوشم آورد و آروم حرف زد.

بابا:متاسفم دخترم ولی میدونی که مجبور شدیم که قبول کنیم که تو تن به این ازدواج بدی.

رو به پدرم لبخندی زدم.سرم رو به سمت شیشه برگردوندم و به بیرون خیره شدم.خوب میدونستم که خانوادم مقصر نیستن.نمی دونستم که کی رو باید مقصر این ماجرا و این سرنوشت بدم بدونم.جدی چه کسی مقصر؟

ما قرار بر ازدواج داشتیم ولی اون یهویی زد زیرش و با دالهی ازدواج کرد.مشکل اینه که کل خانواده از ازدواج ما مطلع بودن و من نمی تونستم بگم دیگه ازدواج نمی کنم.این موضوع فشار زیادی به خانوادم وارد کرد.بدترین زخم روحی و روانی رو هم به من زد. هنوز هم برای من سواله.دالهی و اون کسی که امروز اسم برای همیشه قراره روی من بمونه و به قول همه من عروسشم عاشق هم بودن دیوانه وار عین عشق من و کسی که الان همسر دالهی.ولی چرا دالهی به عشق من جواب بله داد و عشق دالهی اومد و از من خواستگاری کرد؟ من قبول نکردم ولی وقتی مشکل و فشار خانواده به خاطره یهویی بهم خوردن ازدواجم رو دیدم مجبور شدم تن به این ازدواج بی عشق بدم.

دالهی:سویانگ،آقای شین رسیدیم.

سری تکون دادیم و به کمک پدرم پیاده شدم.

وارد سالن شدیم.همه به سمتم برگشتن.و شروع به دست زدن کردن.همه چشماشون گرد شده بود و برندازم می کردن.رفتم رو به روش ایستادم.با نگاه های سردش یخ کردم.بغض کرده بودم.داشتم بد ترین ساعت های عمرم رو می گذروندم.

پدر روحانی:جلو تر بیایین فرزندانم.از هم خجالت نکشین.

صدای پوسخندش تمام وجودم رو لرزوند.

جلو تر رفتیم.با دستای مردونش دستای سرد و لرزونم رو گرفت.پدر روحانی شروع به خوندن کرد.

پدرروحانی:.....................................................................................................

هرچی میگفت من با صدای لرزون و پر بغضم و اون با صدای بم مردونش تکرار میکرد.

پدر روحانی در آخر حرفی رو زد که ته دلم رو خالی کرد و موجب سر درد شدیدم شد رو زد.

پدر روحانی:اکنون کیم هیون جونگ و شین سویانگ رو زن و شوهر اعلام می کنم.عروس و داماد میتونن هم رو ببوسن.

از این تیکه متنفر بودم.اه.اما در کمال نا باوری هیون خیلی ریلکس تور و از روی صورتم برداشت.به صورتم نگاهی انداخت.از توی چشماش خوندم که از دیدن چهرم تعجب کرده.حقم داره من همیشه ساده بودم و تا این حد به خودم نمی رسیدم که به چشم بیام.ولی بعد دوباره همون چهره سردش جایگزین شد و آروم سرش رو جلو آورد.تپش قلب گرفتم.نه برای اینکه عاشق هیون ام نه اصلا من هنوز هم هیون رو به چشم برادرم میبینم و برام سخته که به چشم همسرم نگاهش کنم.برای اینکه اون هم توی همین جشنه.آروم لبش رو بی حرکت روی لبم گذاشت.همه شروع کردن به دست زدن.سریع سرش رو عقب برد.هر دو به سمت جمعیت برگشتیم.من لبخند ظاهری زدم.اون هم همین کار رو کرد.صدای ضبط بلند شد و همه شروع به رقصیدن کردن.من و اون هم به جایگاه عروس و داماد رفتیم و نشستیم و به مهمون های شاد که مشغول رقصیدن بودن چشم دوختیم.اون ها به خاطره ما شاد بودن.به خاطره اینکه ما پیش هم هستیم در حالی که ما دو نفر توی دلمون عزا بود.

دیگه هر کی هرکی شده بود.یکسری میرقصیدن،یکسری می خوردن و یکسری می نوشیدن.

بابا های من و هیون به سمتمون اومدن.

بابا:بچه ها بیایین توی جمعیت و به مهمون ها خوش آمد بگین بدِ فقط نشستین.

آقای کیم:آره بچه ها حق با آقای شین.زود بیایین.

هیون:بله.الان میاییم.

هردو بلند شدیم.دستش رو جلوم حلقه کرد.من هم به اجبار اینکه کسی شک نکنه دستم رو دور دستش حلقه کردم.این کار باعث شد فاصلمون کم بشه و موذب بشیم.

به همه خوش آمد گفتیم و به میز اعضا دابل رسیدیم.من به گرمی ازشون استقبال کردم.هیون پیش اعضا موند من هم رفتم پیش دوستای خودم و با اونا گرم گفت و گو شدم.

داشتم به اطراف نگاه میکردم که دیدمش.گوشه ای پیش اعضا ایستاده بود و به من ذل زده بود.موذب شدم و خودم رو جمع کردم.آخه لباسم یک پیرهن دکلته ی بلند بود.از جلو به اندازه ای بلند بود که روی کفشم رو می گرفت و احتیاج به این نبود که جلوش رو توی دستم بگیرم که زیر پام نره ولی پشتش دنباله دار بود و بلند. ولی پیرهنه اندامیِ اندامی بود و کمرِ باریکم رو به نمایش میذاشت.همیشه میگفت عاااااااشق ندامتم.هه.

سرم رو دوباره برگردوندم دیدم که هنوز هم نگاهم میکنه خواستم سرم رو برگردونم که دیدم هیون با اخم به اون که داشت نگاهم میکرد نگاهی انداخت و به سمت من اومد.

پشت سرم ایستاد و کتش رو در آورد و روی شونم انداخت.

هیون:همه دارن نگاهت میکنن اگه من دالهی و مامانم رو نبینم.صدبار گفتم لباس تنگ برات نخرن و نزارن آرایشگر آرایش ت رو غلیظ کنه اه.الان خیلی تو چشمی شاید دوست نداشته باشم به عنوان همسرم ولی الان زنمی و دوست ندارم همه نگاهت کنن.

من:چهقدر نق زدی.

هیون:چی؟

من:هیچی بابا ولش کن.

همونطور که به ظاهر داشت کتش رو روی شونم مرتب میکرد یه ویشگون ریز از پهلوم گرفت.

آه کوتاه و خیلی آرومی گفتم.

هیون:حقته.

من:عوضی.

و با حرص رفت.

همه مهمون ها رفته بودن.من و هیون هم از خانواده هامون خدافظی کردیم و به سمت خونمون رفتیم.

اون و دالهی ما رو تا خونمون همراهی کردن.جلوی در خونه همدیگه رو بغل کردیم.

اون:هیون جونگ حواست به خواهرم باشه.

هیون:اون الان زنه منه خوب میدونم چیکار کنم.

دالهی:اذیتش نکن.

هیون:هه.

دالهی:هیون رو اذیت نکنی خوب داداشم رو به تو سپردم.

من:من هم داداشم رو به تو سپردم.

دالهی:مگه شب عروسیمونه.

من:نه.محض یاد آوری.

دالهی:اوکی.فعلا.

رفتن داشت سوار ماشین می شد.

هیون:جونگ مینا حواست به عشقم باشه.

جونگ مین پوسخندی زد وسوار ماشین شد.

دلم شکست خیلی هم شکست.هیون نباید حالا که من همسرش هستم همچین حرفی میزد.مگه من به جونگ مین گفتم عشقم؟ میتونستم حدس بزنم که چه چیز هایی از این به بعد توی این خونه در انتظارمه.آآآآآآآآآآه.

 

موضوعات: With Hate ،
برچسب ها: SS5O1 ،
[ چهارشنبه 19 مهر 1396 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب