تبلیغات
..:Story Land:.. - With Hate - ep2
With Hate - ep2
بعد سالیان سال بنده با قسمت جدید داستان اومدم
حماااااااااااااااایت کنید خواهشن :(

قسمت2

با هم وارد خونه شدیم.سریع به اتاقم رفتم،با بدبختی موهام رو باز کردم و شروع به در آوردن لباسم کردم. بغض بدی گلوم رو گرفته بود.لعنتی! این زیپ لعنتی دیگه چرا گیر کرده؟ مشغول ور رفتن با اون بودم هر کاری می کردم درست نمی شد.کاملا معلوم بود دچار نوعی درگیری مزمن شدم.اییییییییییش.

هیون:چی شده؟

با شنیدن صداش سیخ ایستادم.ولی بعد دوباره با زیپ لباسم ور رفتم و محلش ندادم.

هیون:میگم چی شده؟

بازم محلش ندادم.

بازوم رو محکم گرفت و برگردوند تو فاصله چند سانتیش بودم.

هیون:کرییییییییی؟ میگم چه مرگته این طوری درگیری؟

من:زیـ زیپش.

با ذرب برم گردوند و خودش مشغول ور رفتن با زیپ پیرهن شد.با حس داغی نفس هاش کمرم میسوخت و خودم هم بیشتر عذاب می کشیدم.

هیون:باز شد.

با صدایی که از ته چاه میومد تشکر کردم و خودم رو پرت کردم تو حمام.لباسم رو کامل در آوردم و پرت کردم بیرون.سریع دوش آب رو باز کردم و رفتم زیرش.همزمان با بستن دهنم توسط دستم اشک هام آزاد شدن و از گونه هام به کف حمام سقوط می کردن.می تونستم حس بد بختی رو از همین حالا بفهمم.

هیچ وقت قرار نبود اینطوری بشه.من و جونگ مین به خیال خودمون عشقی آسمونی داشتیم.هیون جونگ و دالهی هم همینطور.اما یک جا به جایی نا عادلانه صورت گرفت.جا به جایی که همه دلیلش رو میدونن جز من.چرا؟ واقعا چرا؟ چرا توی اون شب بارونی جونگ مین خیس آب اومد خونه ما و سرم داد کشید و مواخزم کرد و گفت بهش خیانت کردم؟ چه خیانتی؟ این چه جور خیانتیه که خودم نمی دونم چی کار کردم؟ چرا من رو زد؟ چیزی که حتی تصورشم نمی کردم.

موهام رو شستم با پاک شدن تافت ها حس کردم سرم سبک شده.دوش سر سری گرفتم و حوله کوتاهم رو دورم پیچیدم و بالا سینه هام گرش زدم.کلاه حمامم نبود، با همون موهایی که خیس دورم بود از حمام خارج شدم.

هیون روی تخت نشسته بود بدون بولیز.مثل اینکه منتظره من بود تا اون بره حمام.به سمت کمدم رفتم.

هیون:کلاه حمامت کو؟

من:ها؟

هیون:همه جا رو خیس کردی.

من:پیداش نکردم.

هیون:خوب موهات رو با حوله تنت خوش میکردی.

من:مگه نمی خواستی بری حموم؟

هیون:چرا.

من:پس برو به من گیر نده.اه.

هیون:چ.

و با غیض رفت حمام.اه این چرا انقدر نق میزنه.چششش.

یک تاپ و شلوارک کوتاه پوشیدم موهام رو هم خشک کردم.یک پتو و بالشت از توی کمد برداشتم و رفتم و روی کاناپه خوابیدم.به شخصه حوصله اش رو نداشتم.

خواب بودم که حس کردم روی هوا معلق شدم ولی بعد چند دقیقه روی یک جای نرم قرار گرفتم ویک چیز نرم تر روم کشیده شد.آروم لای چشمام رو باز کردم.هیون بود.بلوز تنش نبود و موهاش هم خیس دورش بود.دیدم برق ها رو خاموش کرد و چراغ خواب رو روشن کرد و از اتاق خارج شد.

هیون هنوز هم همون داداش مهربونمه.با تفاوت اینکه هردو نفرتی نسبت به اتفاقات اخیری که برامون افتاده داریم که علاقه خواهر برادریمون رو خچه دار کرده.

صبح روز بعد:

آروم لای چشمام رو باز کردم.آرابه های نور از لای پلک های نیمه باز چشمم به چشمم میخورد.

از جام بلند شدم و بدنم رو کشیدم.به سرویسی که توی اتاقم بود رفتم و دست و صورتم رو شستم.یک بلوز آستین بلند قرمز و یک شلوار ورزشی مشکی پوشیدم موهام رو هم بستم و از اتاق خارج شدم.در اتاقی که هیون خواب بود نیمه باز بود.آروم از لای در نگاهش کردم.هنوز هم عادت داره بدون بلوز بخوابه.

میزه صبحونه رو کامل چیدم خودمم هم کمی خوردم و به طبقه بالا برگشتم.5 اتاق در اون طبقه بود.توی همه اتاق ها بجز اتاقی که شب توش خواب بودم و اتاقی که هیون توش بود.یکی از اتاق ها رو انتخاب کردم و همه وسایلم رو به اون اتاق انتقال دادم.همه لباس هام کتاب هام و لب تابم و بقیه خورده ریز ها.یادمه این همون اتاقیه که من با سلیقه خودم برای خونه هیون و دالهی تزئین کردم،گفتم هر وقت اومدم خونتون اینجا اتاق من چه قدر اون روز ها خوب بودن.اصلا من به درک هیون هم خورد شد من اون رو مثل برادرم دوست داشتم.

در اتاق رو بستم و روی تخت دراز کشیدم.صدای در اتاق هیون نشون دهنده بیدار شدنش بود.میتونم شرط ببندم از حالا موش و گربه بازی هامون شروع میشه.

یک ماه بعد:

بعد یک ماه بیکاری و بد بختی تونستم کار پیدا کنم.توی یک شرکت مهندسی مهندس ناظر شدم.خیلی خوش حال بودم که از حالا زندگیم از اون حالت خسته  کنندش در اومده.برای همین خواستم یه جلایی به شکم هیون بدم برای همین توی راه کمی خرید کردم.

شب:

همه چیز آماده بود.خخخخخخخخخخر ذوق بودم.یووهو. با شنیدن صدای در فهمیدم هیون اومده.سریع از توی آشپزخونه خارج شدم.

من:سلام.

هیون:سلام.خبریه؟

من:نمی دونم شاید برای من خیلی خوش آینده.

هیون:حالا چی هس؟

من:بعد یک ماه بیکاری کار پیدا کردم.

لبخندی زد:تبریک میگم.

من:ممنونم.برای همین شام مورد علاقت رو درست کردم داداشی.

داداشی از دهنم پرید.سریع جلوی دهنم رو گرفتم.لبخنده تلخی زد.

هیون:دلم برای اون روز ها که همه چیز خوب پیش می رفت تنگ شده.همون روز هایی که من و تو خواهر و برادر بودیم نه زن و شوهر.روزایی که برای درد و دل و مشورت پیش هم می رفتیم.یادته؟

من:کاملا.الان هم می تونیم همونطور باشیم.

هیون:نمیشه.دیگه نمیشه.

من:چرا؟

هیون:خوب شام چی درست کردی؟

فهمیدم نمی خواد جوابم رو بده من هم اصرار نکردم.با لبخند رفتیم و پشت میز نشستیم.

شام مون تموم شده بود که تلفن هیون زنگ خورد.

هیون:سلام خوبی؟

و بلند شد و از آشپزخونه رفت بیرون.من هم بلند شدم و میز رو جمع کردم.ظرف ها رو توی ماشین ظرف شویی گذاشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم همون لحظه هیون تلفنش رو قطع کرد.فهمیدم عصبیه.

من:چیزی شده؟

برگشت سمتم چشماش قرمز بود.

هیون:برای همینه که میگم دیگه هیچچچچچی درست بشو نیست.

من:چی شده؟

هیون:دالهی از جونگ مین بارداره.

با شنیدن این حرف مغزم تیر کشید حس کردم توی مغزم خالیه.

من:چـ چی؟

هیون:دالهی از جونگ مین باردارررررررره.آررررررره همه باورشون شده که من و تو یا جونگ مین ودالهی زن و شوهرنننننن.و دیگه هیچچچچچچچچی درست نمیشه.هیچچچچچچچی.

من:چرا؟

هیون:لعنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتی.

مغزم فرمان نمی داد قلبم نمی زد و چشمام سیاهی می رفت دیگه حالم دست خودم نبود هیون هم داد میکشید افتادم روی زمین.زمین و زمان دور سرم می چرخید.

هیون:آخه چرا ممممممممممممممممممممما؟

من:تمومش ککککککککککککککککککککن.تمومش کن دیگه نمی تونم تحمل کنم.تموش ککککککککن.

سکوت کرد.با صدای وحشت ناک به هم خوردن در فهمیدم رفت بیرون برای همین زدم زیر گریه و فقط هق زدم.

صبح روز بعد:

صبح روز بعد با سر درد شدیدی بلند شدم.بعد انجام یکسری از کار ها از اتاقم خارج شدم و به آشپزخونه رفتم.میز صبحانه رو آماده کردم.من و هیون برای اولین بار توی این یک ماه سر یک میز غذا خوردیم.

هیون:یک چیزی بگم و برم.

من:چی؟

هیون:به مناسبت بچه دار شدنشون شب شام خونشون دعوتیم.

من:بسیار خوب.

هیون:خدا حافظ.

و رفت.

موضوعات: With Hate ،
برچسب ها: SS5O1 ،
[ چهارشنبه 17 آبان 1396 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب