تبلیغات
..:Story Land:.. - With Hate - ep3
With Hate - ep3
سلام
ببخشید دیروز وقت نکردم بیام وب امروز آپ میکنم
نظظظظظظظظر بدهید

قسمت3

با شنیدن صدای در فهمیدم برگشته.توی آیینه به خودم نگاهی انداختم"یک پیرهن صورمه ای با خال های سفید که یقش از جلو کامل بسته و از پشت کمی باز بود و دامن کلوش چین دار داشت پوشیده بودم،با کیف و کفش ست صورمه ای و موهام رو که فر های درشت داشت رو ریخته بودم دورم و سرویسی که هیون برای هدیه ازدواج کذایی مون خریده بود رو انداخته بود" با بغض به انگشتری که همه بهش حلقه ازدواج میگن نگاه کرم. زهر خندی زدم و دستم کردم آرایشمم کامل بود.

هیون:سویانگ حاضری؟

من:آره.اومدم.

و از توی اتاق خارج شدم.خیلی جالبه باهم ست بودیم اون هم یک کت و شلوار صورمه ای پوشیده بود با ساعت مارک و حلقش.

هیون:بریم.

و جلو تر از من حرکت کرد من هم دنبالش رفتم.

کمربندم رو بستم و هیون پاش رو روی پدال گاز فشار داد و ماشین از جا کنده شد و با آخرین سرعت روند.

هیون:دستت رو بده به من.

من:چرا؟

هیون:نمی خوایی که بفهمن من و تو محل سگ هم تو خونه به هم نمیدیم و حتی شب ها اتاقامون هم جداس!

از طرز حرف زدنش دلخور شدم و سرم رو انداختم پایین و بدون هیچ حرف دیگه ای دستم رو توی دستش گذاشتم.اون هم دستم رو فشار داد.زنگ رو زد و بعد چند دقیقه در باز شد.هردو با هم وارد شدیم همه اعضا دابل بودن.با همه سلام کردیم و دست دادیم.هیون و جونگ با نگاهی پر معنا بهم سلام کردن.من و دالهی هم خیلی صمیمی من خیلی ظاهر گرا بودم و نمی ذاشتم هیچ کس از ظاهر یا نگاهم به چیزی پی ببره.هیون با عشق و نفرت دالهی رو بغل کرد و فشرد.با بغض وحشتناکی با جونگ دست دادم،جالب اینجاست که اون به جای گونم نقطه ای نزدیک لبم رو بوسید.

همه با هم گفت و گو میکردن.موقع شام هم من و بقیه دختر ها رفتیم و به دالهی کمک کردیم.من از همه بیشتر این ور و اون ور می رفتم و کار می کردم.جونگی با دقت زیر نظرم داشت.

توی کل زمان مهمونی تمام ذهنم درگیر این کار جونگ و دالهی و بچه دار شدنشون بود.بد ترین زمان زندگیم بود.به غیر از اون نگاه های معنادار هیون و جونگ بهم و از نگاه هاشون می شد فهمید که دارن برای هم خط و نشون می کشن.

موقع خوردن شام جونگ خیلی هوام رو داشت و بهم تعارف میکرد.هیون که انگار نه انگار.

همه رفته بودن و فقط ما چهار نفر مونده بودیم.خدا خدا می کردم جونگ و هیون با هم بحثشون نشه.رفتم تو آشپزخونه و به دالهی گفتم بره بشینه من بقیه کار ها رو میکنم.کمی مخالفت کرد ولی در آخر قبول کرد و رفت. به تنهایی کل آشپزخونه رو با بغض و حس تلخی و مهم نبودن برای هیچ کس جمع و جور کردم و ظرف ها رو توی ظرفشویی گذاشتم.

از آشپرخونه خارج شدم.

من:هیون بریم؟

هیون:بریم.

از جاش بلند شد و کت اش رو از روی جا لباسی کنار در برداشت و اومد سمت دالهی بغلش کرد و گونش رو بوسید و با جونگ دست داد و زود تر از من از خونه خارج شد.من هم باهاشون دست دادم و تشکر کردم و براشون آرزوی خوشبختی کردم و از خونه خارج شدم. خیلی دوست داشتم بدونم اونها چهطوری زندگی میکنن.

سوار ماشین شدم و هیون حرکت کرد.

خیلی خسته بودم تمام تلاشم رو کردم که توی ماشین خوابم نبره چون پیرهنم کوتاه بود و اگه به احتمال نیم درصدر هیون بغلم می کرد و می بردم توی اتاق خیلی افتضاح میشد که متاسفانه نفهمیدم کی چشمام سنگین شد و خوابیدم.

هیون:

یکی از بدترین شب های عمرم بود.باورم نمی شه! من و دالهی چه نقشه هایی داشتیم که گند خورد توش.از شدت حرص و عصبی بودن سر درد گرفته بودم و به زور رانندگی می کردم.

ماشین رو خاموش کردم.به بغل دستم نگاه کردم.سویانگ خواب خواب بود.از ماشین پیاده شدم و در طرف سویانگ رو باز کردم.آروم دستم رو بردم زیر پاش و یک دستمم زیر گردنش و از روی صندلی بلندش کردم عین پر کاه بود.

روی تخت گذاشتمش.مستعصل نگاهش کردم،قطعا تا صبح با این پیرهن کل بدنش کوفته و زخم میشد.بعد کلی دودلی به سختی تصمیم گرفتم خودم لباساش و عوض کنم.اولین لباس خوابی که از توی کمد دمه دستم اومد برداشتم.برشگردوندم و زیپ پیرهنش و باز کردم.اصلا به بدنش نگاه نمیکردم فقط به پیرهنش زل زدم و در آوردم.بعدم نگاهم و به لباس خوابی دادم که میخواستم تنش کنم اونقدر فکرم درگیر بود که توجه نکردم به رنگ و طرحش.سریع تنش کردم.کفش هاش رو هم در آوردم.عرق سرد روی پیشونیم وپاک کردم و نفس عمیقی کشیدم با آرامش نشستم و با دقت نگاهش کردم.نمی دونم چرا ولی یه حسی گفت خوب نگاهش کن و ارزیابی ش کن.

"دختری که موهاش تا کمرش میرسید.شکمش تخت بود و کمرش باریک و پاهاش اندازه و کشیده بود و بالا تنه مناسب صورتی گرد.لب های کوچولو و غنچه ای و کمی برجسته که انسان رو برای بوسیدنش وسوسه می کرد.بینی عروسکی و چشم هایی کشیده که از مادر ایتالیاییش به ارث برده بود و رنگ چشماش عسلی بود." اگه با دالهی مقایسش کنم سره.ولی دالهی من یک چیزه دیگس و سویانگ یه چیزه دیگه.سویانگ خواهرم و بود و من برادرش ولی حالا اون همسرمه.چیزی که قرار نبود اتفاق بیوفته.هنوز هم خیلی چیز ها برای من که بعضی از چیز ها رو میدونم گنگه چه برسه به این دختره بی گناه و پاک که از هیچی خبر نداره و فقط یک قربانی توی ماجرا ها و دعوا های ما.هععععی.زندگی همینه سرنوشت ما اینه.

خیلی معصوم خوابیده بود.خیلی زیبا تر به نظر میومد امشب هم جذاب تر از بقیه بود ولی من هنوز هم عاشق دالهی هستم که داره بچه جونگ مین در شکمش و وجودش رشد میکنه هستم.سویانگ هم هنوز عاشق جونگ مینی هست که بچش به جای اینکه در وجود اون رشد کنه در وجود و دالهی رشد میکنه.این ماجرا هر چهار نفرمون رو خورد کرد.به خصوص سویانگ که هیچی رو نمیدونه جز جدایی.

نا خواسته سمتش خم شدم و به اشتباه گوشه لبش رو بوسیدم آخه لب های کوچولو برجستش انسان رو وسوسه می کنه.آآآآآآآآآآآآآآه.

وارد اتاقم شدم و در رو بستم و کت و شلوارم رو با یک شلوارک عوض کردم و خودم رو انداختم روی تخت و به فکر فرو رفتم.

یعنی در آینده قراره بچه من در وجود سویانگ رشد کنه یا هیچ وقت پای هیچ بچه ای وارد زندگیمون نمیشه؟

ولی نه من به خودم اجازه نمیدم به خواهرم (سویانگ) دست بزنم.نه نه.چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم.

صبح روز بعد.سویانگ:

با حس گرمای نور خورشید روی بدنم از خواب بلند شدم.بدنم رو کشیدم با دیدن لباس شیری رنگی شوکه شدم.یعنی چی؟ من که دیشب لباسم صورمه ای بود! ااا! من که تو ماشین خوابیدم.پس اینجا... نننننننننننننننننه.

با فکر اینکه هیون من رو آورده توی اتاقم و اون لباسم رو عوض کرده دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار.اااه. با ترس و لرز اینکه بیدار شده باشه یا نشده باشه از توی اتاق خارج شدم.با دقت به اطراف نگاه کردم.نبود.آخیشششش.

در یخچال رو باز کردم و بطری آبمیوه رو برداشتم و شروع به خوردنش کردم.این آب پرتغال رو مامان هیون برامون گرفته بود و توی این بطری شیشه ای ریخته بود همه میدونن من عاشق آب پرتغالم.یسسسسسسسسسس.

هیون:من هم می خوام.

از شدت ترس بطری از دستم ول شد و افتاد و شکست. یا خدا این کی اومده بود اینجا.ای کوفت به خوایی آبمیوه هام به فنا رفت.ااااااااااااه.

هیون:نترس منم.

من:اوهوم.

نگاهش کردم بد بهم ذل زده بود.به خودم نگاهی کردم." یک لباس خواب شیری بود." یعنی ای تتتتتتتتتتف تو این شانسم.اهههههههههههههههه....

من:به چی ذل زددددددددددددددددددددددددددی؟؟؟؟؟؟

هیون:...

 

موضوعات: With Hate ،
برچسب ها: SS5O1 ،
[ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب