With Hate - ep4
سلاااااااااااااااااااااااااااااام
من بعد از سالیان دراز برگشتم
این چند وقت خیلی درگیر بودم نشد بیام وب
انشالله جبران میکنم
و ممنون میشم اگر حمایتم کنید تا این داستان رو در کنار حضور گرم و اشیاق بخش شما به پایان برسونم
پس لطفا با نظرای قشنگتون همراهیم کنید و بهم انرژی بدید
لاوتون دارم ^-^

قسمت4

من:به چی زل زدددددددددددددددددی؟؟؟؟

هیون:او.ببخشید.هیچی.

خواستم برم که یهو داد زد.

هیون:تکوووووون نخور.

من:هیییییییین.ترسیدم! چرا؟

هیون:اینجا پره خورده شیشس.

دیدم راست میگه پس تکون نخوردم.اون دمپایی پاش بود اومد جلو بغلم کرد.یکم هول شدم چون تا به حال توی هوشیاریم اینطوری بغلم نکرده بود.

من رو گزاشت روی تخت.خودش هم رفت بیرون.به هوای اینکه میره و دیگه نمیاد راحت سرم رو روی بالشت گذاشتم و چشمام رو بستم که یهو اومد تو.توی دستش یک سینی بود که شامل چسب،باند،بتادین و موچین بود.آخه موقع شکستن بطری همه خورده شیشه ها پخش شد چند تایی هم رفته بود توی پای من فلک زده.

هیون نشست لب تخت و پای من رو گذاشت روی پاش. پاهام رو جمع کردم.

من:او.چیکار میکنی؟

هیون:کوری؟

من:کری؟

هیون:پپپپپپپپوف.میخوام این خورده شیشه ها رو از توی این پای کوفتیت درارم.

من:لازم نکرده.

خواستم پاهام رو جمع کنم که محکم ساق پام رو گرفت و فشار داد.

هیون:من از تو اجازه نگرفتم.

من:من هم نگفتم بیا پای من رو پانسمان کن.در ضمن پای خودمه.

هیون:بچه ای دیگه.اه.

پام رو ول کرد و رفت بیرون.چششششی گفتم و خودم با دقت مشغول در آوردن خورده شیشه ها شدم،درد زیادی داشت برای همین پتو رو توی دهنم گذاشتم و زمانی که دردش زیاد میشد پتو رو گاز می گرفتم که اون گند دماغ نشنوه و نیاد به جونم نق بزنه.

بلاخره تموم شد.رفتم توی حمام.یه دوش سرسری گرفتم و اومدم بیرون و پام رو پانسمان کردم.به ساعت نگاه کردم.10 صبح بود،لعنتی غذا درست نکردم.دمپایی هام رو پوشیدم و لنگون لنگون رفتم پایین.توی راه پله ها هیون رو دیدم که یک لیوان قهوه دستشه و یک دستش توی جیبشه و داره میره توی اتاقش.یک نگاهی به خودم و پام انداخت و از کنارم رد شد.چشششششششششش.این چرا انقدر بد اخلاق شده؟ هیون که اینطوری نبود.اوووم. شونه ای بالا انداختم و به آشپزخونه رفتم.

ای بر پدرت.چرا اینا رو جمع نکرده.هه.یادم نبود این کارا برای آقای کیم هیون جونگ معروف نیست شاید هم زمانی خودش رو موضف می دونه که زن دلخواهش توی خونش باشه.هه.

خودم جارو رو برداشتم و به جون آشپزخونه افتادم.

بلاخره تموم شد.خودم رو انداختم روی مبل به ساعت نگاهی انداختم.ایششششششش چرا انقدر زود می گذره. ساعت 11 بود این گنده دماغ دو ساعت دیه از من ناهار میخواست.چشششششششش.دوباره بلند شدم و به آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن یک کوفتی شدم که ظهر کوفت کنیم.

ساعت11:30:

دیگه نا نداشتم.با بدبختی و با اون درد پای لعنتیم به زور رفتم بالا.

نشستم روی تخت و گوشیم  رو از روی پا تختی برداشتم.ااااا.این چرا خاموشه؟

گوشیم رو روشن کردم.ای تتتتتتتتتتتتتف توی این شانسم. از اون شرکتی که توش استخدام شده بودم زنگ زده بودن.سریع شماره رو گرفتم.بعد چند دقیقه جواب دادن...

تلفن رو قطع کردم و خودم رو روی تخت انداختم. آآآآخجون.از هفته آینده میتونستم مشغول به کار بشم. تند تند روی تخت وول خوردم و دست و پا زدم و آروم جیغ می کشیدم.پام رو با دستام همزمان انداختم روی تخت که آخخخخخی گفتم.اوووووووووووف داغون شدم.تازه یادم اومد که پای من زخمی بوده.به جای زخم نگاه کردم.داشت خون پس می داد.سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم توی دستشویی و جاش رو شستم و خشک کردم و چسب اش رو عوض کردم.رفتم ملحفه روی تخت رو عوض کردم و با ملحفه کثیف از توی اتاق خارج شدم همون لحظه هیون هم از توی اتاقش خارج شد.

هیون:چیزی زدی؟

من:جانم؟

هیون:صدای ویز ویزات کل ساختمون رو برداشته بود.

پوکر نگاش کردم.

هیون:حالا قیافت رو اونطوری نکن.بگو ببینم چی شده بود؟

من:به فضولش نیومده.

هیون:به درک.

و ریلکس از پله ها رفت پایین.آخخخخخخخیش دلم خنک شد.من هم از پله ها رفتم پایین و رفتم توی آشپزخونه و ملحفه رو انداختم توی ماشین لباسشویی.

هیون:باز به چی گند زدی؟

من:به تو چه؟ مگه تو میخوایی بشوری؟

هیون:نه.

و بدون حرف دیگه ای نشست جلوی تی وی و از لج من زد کانالی که داشت یکی از ام وی های گروه کارا رو پخش می کرد.پوسخندی به لب داشت.من هم لبخنده حرصی زدم.

ام وی تموم شد سریع کنترل رو کش رفتم.

هیون:هیاااااااااااااااااااااا.

من:دررررررررررد.

هیون:مررررررررررررررررگ.

من:ااااااااااااا.فحش نده بیشور.

هیون:کنترل رو بده عوضی به این 5 تا دختر جیگر حسودیت میشه؟

من:نننننننه.مگه این چندشا چی دارن.می خوام کنسرت گات سون رو ببینم.

هیون:لازم نکرده.کنترل رو بده.

من:او او.یه کم تحمل کن.

خودم رو انداختم روی مبل رو زدم کانال مورد نظرم تازه کنسرت گرلز گرلز گرلز گات سون شروع شده بود.من هم خررررررر کیف بودم.چون عاشق این ام وی شون بودم.هیون هم حرص می خورد.

کنسرت تموم شد و کنترل رو از توی دستم کشید بیرون. من:چیه به این خوشتیپا حسودیت میشه؟

هیون:هه.فکر کن.

من:معلومه.

از روی مبل بلند شدم و به اتاقم رفتم و با لب تابم برگشتم و نشستم رو مبلی که هیون بود و ام وی بِتِر از هیونگ جون اوپا رو پلی کردم عاااااااااشق این ام ویش بودم.همونطور که مشغول دیدن بودم متوجه شدم که هیون هم داره زیر زیرکی نگاه می کنه.برگشتم طرف مخالف و به هیون تکیه دادم که پسم زد و لب تب افتاد روی زمین.

من:چته روانی.

لب تاب رو برداشتم.هرکاری می کردم روشن نمی شد.

من:آشغال خراب شد.

هیون:چرا انقدر فحش میدی یک لب تاب برات می خرم.

من:لازم نکرده.این هدیه جکسون واسه روز تولدم بود.

هیون:ککککککککککککککککی؟ تو اون رو از کجا میشناسی؟

من:یک شب یه مهمونی بود جکسون که دوست جونگ مین بود هم حضور داشت از اون به بعد با هم صمیمی شدیم و واسه تولدم این رو برام خرید.

داشت گریم می گرفت.

هیون:ببخشید من...

من:هیچی نگو باشه.

و سریع رفتم بالا و در رو محکم به هم کوبیدم.

شب:

خیلی از دست هیون ناراحت بودم.خیلی هم گرسنم بود.از اتاق به مقصد آشپزخونه خارج شدم.

روی میز ناهار خوری بسته ای دیدم که توجهم رو جلب کرد.به سمتش رفتم.روش نوشتم بود "برای خانم کیم سویانگ" کیم سویانگ کدوم خریه؟

ااااااااا.منم! پس چرا فامیلم رو کیم زده.درش رو باز کردم.توش یک لب تاب خوشگله صورتی سامسونگ بود.عین همونی که جکسون برام خریده بود.توی بسته یک نامه هم بود.نامه رو باز کردم.

"ببخشید من واقعا منظوری نداشتم نمی خواستم هدیه ات رو خراب کنم.امیدوارم این جبرانش کنه.همه برنامه های ثابقت هم توش هست.حتی کوچک ترین عکس هم که مال لب تاب قبلیت بوده توش هست.بازم متاسفم.

کیم هیون جونگ"

خدای من هیون.اووووووووو.هیون هنوز هم همون داداش مهربون.آآآآآآآآآآآه.لب تاب و نامه رو توی بسته گذاشتم و به اتاقم برگشتم...

موضوعات: With Hate ،
[ سه شنبه 26 تیر 1397 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظر بدین دیگه :( () ]
آخرین مطالب