With Hate - ep5
صلاااااااااااااااام
وای شرمنده بخدا
خ معذرت میخوام که خ زیاد نبودم
واقاااااااااااااااااااااااااااا سرم شلوغ بود و درگیر بودم
افتادیم تو اصباب کشی و همین امروز ظهر نتمون و فعال کردن
منم زودی اومدم پیشه عجقام ^-^
میدونم خ بدم که انقدر دیر اومدم
و بد ترم ک خ منتظرتون گذاشتم
ببخشید
من خ لاوتون دارم ک
خو خو
این شما و این قسمت بعددددددددددددد
دیدی دیدین دیدی دیدین

قسمت5

با صدای در حدس زدم که برگشته باشه.جلوی آینه ایستادم و سر و وعضم رو مرتب کردم و چند نفس عمیق کشیدم و آروم از اتاق خارج شدم.در اتاقش باز بود پاورچین پاورچین جلوی در اتاق رفتم.داشت وسایلش رو جا به جا میکرد.سرفه ای کردم که برگشت سمتم و لبخند زد.

من:سلام.خسته نباشی.

هیون:سلام ممنون.

و دوباره برگشت و مشغول انجام کارش شد من هم با احتیاط وارد اتاقش شدم.به اطراف نگاه کردم.معلوم بود اتاق خودشه چون هیون قبلا هم توی خونه خودش مجردی زندگی میکرد.همه وسایل مرتب سره جاش بود خیلی کنجکاوانه به همه جا نگاه میکردم.چشمم به یکی از گیتار ها خورد جلو تر رفتم و با دقت بهش نگاه کردم.خیلی خوشگل و وسوسه انگیز بود.با احتیاط روش دست کشیدم.

هیون:دوست داری صداش رو بشنوی؟

صداش خیلی نزدیک بود هول شدم و برگشتم.یک تیشرت خاکی رنگ یقه هفت تنش بود با یک شلوار ورزشی شیک مشکی.

من:او ممنون میشم.

هیون گیتار رو برداشت و روی تخت نشست.من هم عین بز نگاهش میکردم.به کنار خودش دست زد.

هیون:نمیشینی؟

سری تکون دادم و رفتم و پیشش نشستم.اول آروم دستش رو روی تار ها کشید و بعد شروع کرد به نواختن واقعا دل انگیز و خوشگل خودش هم باهاش شروع کرد به خوندن محو خوندنش بودم.آهنگ پلیز بینایس تومی رو میخوند.صداش ته آرامش و احساس بود.با صداش سرم رو هم تکون میدادم.کم کم آروم تر شد و حس من هم کمتر شد.تموم کرد و گیتار رو بی حرکت توی دستش گرفت.

هیون:فردا همه میریم ویلای من جیجو.خودم میام دنبالت.حاضر باش.

من:همه هستن؟

هیون:اوهوم.

من:بسیار خوب.

از جام بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون که انگار یک چیزی یادم اومده باشه برگشتم هیون هم همونطور که داشت گیتار رو میذاشت سره جاش موند و به من نگاه کرد.سریع جلو رفتم و گونش رو بوسیدم چشماش گرد شد.لبخند شرمگینی زدم.

من:برای لبتاب و گیتار امروز ممنونم اوپا.

هیون فقط لبخند زد و من هم بدوبدو از اتاقش خارج شدم  و به اتاق خودم رفتم.در رو بستم و به در تکیه دادم و تند تند نفس کشیدم.

صبح روز بعد:

با صدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم.هنوز هم صداش میومد تو جام نشستم و گوشی رو با چشمام که نیمه باز بود از نظر گذروندم و بلاخره پیدا کردم و آلارم خاموش شد.اما با پیام بعدی که میگفت « امروز تولد هیون جونگ اوپا » که خودم هم تنظیم کرده بودم چشمام باز شد.یعنی... ایووووووووووووایی توی جام نشستم و دستم رو توی موهام بردم و به اطراف نگاه کردم و سریع از تخت پایین اومدم.

بعد انجام کار های شخصیم سریع رفتم طبقه پایین هیون نبود.امروز تولدش بود پس برای همین میخواست بریم ویلا.

یکم دوره خونه گشتم و به اطراف نگاه کردم و چند قلپ از قهوم میخوردم که یه فکر توپ به ذهنم زد و سریع رفتم طبقه بالا...

ظهر:

حاضر و آماده بودم توی اتاقم داشتم وسایلم رو توی کیفم میذاشتم و از سر خیال راحتم لبخند هم زده بودم.

هیون:من برگشتتتتتم.سویانگ هستی؟

سریع از اتاق اومدم بیرون.

من:سلام اوپا.خسته نباشی.

هیون:ممنون.حاضری؟

من:اوهوم.

هیون:خوبه من هم برم یه دوش بگیرم زود میام.

من:وسایلت چی؟

هیون:نمیخوام اونجا لباس و اینا دارم.فقط تو هم چند دست لباس بردار ببریم بذاریم اونجا تا بمونه.

من:باشه.

هیون:پس من زود میام.

من:باشه.

و رفت من هم رفتم توی اتاقم و چند دست لباس مناسب برداشتم و توی کوله ام گذاشتم و از اتاق خارج شدم.هنوز نمیومده بود من هم رفتم طبقه پایین توی آشپزخونه یک دوری زدم که هیون اومد.

هیون:حاضری؟

من:آره...

حرفم رو ادامه ندادم و به موهای خیس هیون اخم کردم.

هیون:چیه؟

من:موهات رو خشک کن.

هیون:نه دیر میشه حسش هم نیست.

من:سرما میخوری.

هیون:عیب نداره بریم.اصلاااااااا حسش نیست.

من:خوب من برات سشوار میکنم.

انگار قانع شد من هم دستش رو گرفتم و بردمش توی اتاق خودش همه چیز روی میز توالتش بود من هم برداشتم و موهاش رو با سشوار خشک کردم و حالت هم دادم.خیلی خوب شده بود.همینطوری بهم ذل زده بود.

من:تموم شدددددددد.

هیون:خوب شد ممنون.فقط سویانگ...

من:بله؟

هیون:میشه یک دست لباس خواب هم برداری؟

من:چـ چی؟

خودش سرخ شده بود من بیشتر داشتم آب میشدم.

هیون:آخه میان توی کمد رو به عنوان اینکه  تازه عروسی نگاه میکنن.لطفا.

من:بـ باشه.

هیون:مرسی.

و زود از اتاق رفت بیرون.من هم رفتم توی اتاق خودم و یک دست لباس خواب آبی برداشتم و رفتم پایین و گذاشتم توی کوله ام.

هردو از خونه خارج  شدیم.خودمونیم موهاش خیلی خوب شده بود هااااااا.سوار ماشین شدیم.هردو عینک آفتابی هامون رو زدیم و هیون حرکت کرد.

==

رسیدیم ویلا.از ماشین پیاده شدم و بدنم رو کشیدم.

من:آآآآآآآآآآآخ نصف شدم.

هیون همونطور که وسایل رو از توی صندوق عقب برمیداشت.

هیون:ببخشید که من رانندگی کردم.

من:حالااااا.

هیون:پررو.

من:باشه حالا.

هیون وسایل رو برداشت و من هم عین جوجه اردک ها دنبالش راه افتادم.به ویلا خوشگلی رسیدیم.دستی رو صفحه دیجیتال قفل کشید و اومد.رمز رو زد و وارد خونه شدیم.خیلی شیک و مجلل.از تزئینش حس میشد ویلا.پرده ها رو کنار زد از همه پنجره ها میشد دریا رو دید اینجا فوق العاده بود برای لحظه های رمانتیک نا خواسته به سمت هیون جونگ برگشتم که کتش رو انداخته بود روی مبل و خودش توی آشپزخونه مشغول بود اون هم نگاهم کرد سریع نگاهم رو ازش گرفتم.

من:اتاقم کجاست؟

هیون:اینجا اتاقامون یکیه.

بد جوووووور شوکه شدم.

من:هان؟

هیون:سه روز اینجاییم و اینجا دقیقا پنج تا اتاق داره و هر خانواده و زن و شوهر توی یک اتاق.درضمن نمی خوایی خیط شه که من و تو توی خونه هم اتاقامون یکی نیست.

من:آ آها.

هیون از پله ها بالا رفت:بیا.

من هم دنبالش راه افتادم اتاقمون رو نشونم داد و خودش دوباره رفت پایین.پرده ها رو کنار زدم.و باز هم زیبایی دیگه.به اتاق سفید نقره ای نگاهی کردم و به سمت کمد رفتم و بازش کردم.یک طرفش بلکل خالی بود.

همه وسایلم رو چیدم و بعد تعویض لباس به طبقه پایین رفتم...

 

 

موضوعات: With Hate ،
[ شنبه 17 آذر 1397 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظرتون عجقام؟ () ]
آخرین مطالب