تبلیغات
..:Story Land:.. - With Hate - ep6
With Hate - ep6
سلام
قصد دارم روز های آپ و عوض کنم
و روز های آپ تغییر پیدا میکنه به روز های:یکشنبه و سه شنبه
تمام سعی ام رو میکنم به موقع آپ کنم
لطفا حمایت کنید 
ممنون
این هم قسمت جدید

قسمت6

دیگه همه اومده بودن و باهم صحبت میکردن.هیون و یونگ از ویلا بیرون رفتن من به کیو علامت دادم و اون هم سریع به آشپزخونه خونه اومد.

من:ببرش تو اتاق خودتون.

کیو:ااا چرا؟

من:آخه هیچکی نمیدونه جز من و تو و نارا (همسرش).

کیو:آها.

و سریع با خودش بردشون بالا توی اتاق خودش و نارا من هم آبمیوه ها رو توی لیوان ریختم و برای همه دور گردوندم و بعد روی میز وسط سالن گذاشتم.

شب.موقع خواب:

همه رفتن توی اتاق هاشون تا بخوابن.فقط من و هیون توی سالن بودیم و داشتیم اطراف رو تمیز می کردیم.

من:هیون جونگ برو بخواب.من بقیه رو تمیز می کنم.

هیون:نه تنهایی نه.

من:نه کمه برو.

و به زور راضیش کردم تا بره و بخوابه.امروز خیلی خسته شد.من هم همون ظرف های باقی مونده رو شستم و آشپزخونه رو تمیز کردم و به اتاق خودمون رفتم.

مضطرب وارد اتاق شدم.هیون روی کاناپه نشسته بود.

من:نخوابیدی؟

هیون:دوش گرفتم.

من:که اینطور.

هیون:تو خوابت میاد؟

من:من شاید خسته نباشم و خوابم نیاد اما مسلما تو باید خسته باشی پس پاشو بگیر بخواب.

هیون:اما من خوابم نمیاد.

سمت کمد رفتم تا لباس راحتی بردارم.

من:چرا؟ چیزی ذهنت رو درگیر کرده؟

و با لباس ها پشت در کمد ایستادم و تندی عوضشون کردم.

هیون:جونگ مین با اینکه داره پدر میشه و کاملا ازدواجش با دالهی رسمی شد هنوز هم به تو نگاه های بدی داره.

همونطوری که لباسم رو مرتب میکردم متوقف شدم.

من:چـ چی؟

هیون:نگو که متوجهش نشدی.

من:خـ خب...چی بگم؟

هیون:من حتی میفهمم تو معذب میشی و بیشتر رو کارات دقت میکنی و حتی روی لباس پوشیندنت.اما اون به خودت نگاه میکنه چون از نظر زیبایی هیچی کم نداری و همه ی لباسات با سلیقه انتخاب شدن و تو رو خیلی بیشتر جذاب میکنن.

با همون بغض همیشگی جلوی آینه ایستادم و با شونه مشغول شونه کردن موهام شدم.

وقتی سرم رو بالا آوردم متوجه هیون جونگ شدم که از آینه با یک نگاه خاص نگاهم میکنه.

من:اتفاقی افتاده؟

کمی جلو تر اومد که من برگشتم.اون باز هم جلو تر اومد و من عقب تر رفتم که به میز توالتم برخورد کردم و با چشم های گرد به هیون نگاه میکردم که دستش رو دو طرفم گذاشت و سرش رو جلو آورد و من عقب رفتم. به همین منوال ادامه دادیم که دیگه جایی واسه خم کردن گردنم نداشتم.اون هم بیشتر سرش رو جلو آورد و روم خم شد،به شکلی که قشنگ سنگینی بدنش رو روی بدن خودم حس می کردم.نفس های عمیق و پر استرس می کشیدم.نفس هام به صورتش و نفس هاش به صورتم می خورد که بدنم داغ میشد.تا به حال کسی جز جونگ مین به من دست نزده...نه نه تو نباید درباره هیون جونگ فکر بد کنی.اما آخه این ژست افکار بد هم به همراه داره.هیون جونگ سرش رو به سمت گوشم حائل کرد.

هیون:میتونی درکم کنی نه؟

من:د...درباره چـ چی؟

هیون:حس نفرت مردونه من به جونگ مین.و غریضه مردونه وقتی یک دختره زیبا و جذاب جلوش موهاش رو به رقص در میاره و لباس تنگ میپوشه و پشت در کمد دیواری لباس عوض میکنه با خیال اینکه دیده نمیشه.

چشم هام بیشتر گرد شد و بهش نگاه کردم.

من:چـ چی؟

آروم لبش رو روی لبم گذاشت و شروع به بازی گرفتن لبم کرد.میبوسید و می مکید و گاز های ریز می گرفت.

چشم هام بی حد باز شده بود.نمی تونستم حرف ها و حرکاتش رو تحلیل کنم.دیگه تو هنگ رفتم.حـ حالا چیکار کنم؟ همراهیش کنم؟ یا مثل عروسک فقط نگاهش کنم؟ نمیدوووووووووونم.

هیون دستام رو گرفت و دور گردنش حلقه کرد و کمی بلندم کرد من ناخوداگاه پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و من هم جواب بوسه هاش رو میدادم.

روی تخت خوابوندم و بلیزش رو در آورد و دوباره مشغول شد.به خودم شک کردم چون داشتم جواب بوسه هاش رو میدادم بدنش رو لمس می کردم.من چم شده؟ دارم چیکار می کنم؟ شاید من هم از شدت عصبیانیتم و لج جونگ مین این کار رو میکنم.

هیون آروم بلیز من رو هم درآورد و سمت گردنم رفت. میبوسید و میمکید فقط تونستم توی ناله هام بهش هشدار بدم.

من:هیون نکن جاش میمونه.

هیون:باید بمونه تا اثری داشته باشی که نشون بده صاحب داری و هرکی هرجوری دوست داشت نگاهت نکنه.

بغض کردم.اون ها دارن سره من و دالهی دوئل میکنن چرا؟

دست انداخت و بدون هشدار لباس زیرم هم در آورد و تمام بالا تنم رو بوسه بارون کرد.

انگار بیخیال شده بود چون بغل دستم ولو شد.

هیون:متاسفم کنترلم رو از دست دادم.

من:عیبی نداره.تو هم حق داری.در ضمن من زنتم و اختیارم رو داری.

و با همون وضعیت کمی کز کردم که هیون جونگ فهمید سردمه و من رو بلند کرد و درست سرجام روی تخت خوابوند و خودش هم کنارم خوابید.بلیز هامون پایین تخت بود و حوصله نداشتیم برداریم و بپوشیم.

پتو رو تا گردنم دادم بالا.دست گرم هیون روی کمرم قرار گرفت.لبخند محوی زدم و دستم رو روی دستش گذاشتم و چشم هام رو بستم به خواب رفتم.

روز بعد:

-ججججججججججججججججججیغ.

+وووووووووووووووووووووایی.

آروم لای چشم هام رو باز کردم و برگشتم.با دیدن نارا که چشم هاش رو گرفته و کیوجونگ که روش به سمت دیواره کمی تعجب کردم.

من:چیه؟ چرا جیغ و داد می کنید؟

نارا:اونی ببخشید بدون اجازه اومدیم.حالا میشه لباسات رو بپوشی؟ و همینطوری اوپا هیون؟

من:هان؟ منـ...ججججججججججججججججججیغ.

و به خودم نگاه کردم و سرخ شدم.پتو رو روی خودم و هیون جونگ کشیدم و با بدبختی هیون رو بلند کردم.

هیون:هان؟

من:هیون لباسام رو از پایین تخت میدی؟

هیون بهم نگاه کرد انگار شوکه شه خواست بلند شه شونه هاش رو گرفتم.

من:دیشب رو به خاطر بیار و اینطوری نگاهم نکن.

هیون کمی فکر کرد.

هیون:ووووووایی ببخشید من نمی خواستم اینطوری بشه.

من:عیب نداره لطف کن و بلیز و لباس زیرم رو بده.نارا و کیوجونگ تو اتاقن حواست باشه.

هیون:او باشه.

و خم شد و لباسامون رو برداشت.لباس هامون رو زیر پتو پوشیدیم و از زیرش اومدیم بیرون.

هیون زد پس کله کیوجونگ.

هیون:پسره خل نمیگی نباید بدون اجازه اول صبحی نری توی اتاق یک زن و شوهر.

کیو:ببخشید یادم نبود.

نارا:متاسفیم اوپا.

هیون:بزنـ...

من:حالا عیب نداره.کاری دارین؟

کیو:ما میخواییم همه بریم ساحل میایین؟

هیون:نه.من حال ندارم سویانگ رو ببرین.

من:نه تو برو من حوصله دریا و خیس شدن رو ندارم. من توی ویلا میمونم شما ها برید.

هیون:پس دو تامون میمونیم.

من:زشته صاحب مجلس نباشه.

هیون:خیلی بدی سویانگ.

من:اااا.

کیو:راست میگه داداش بریم.نارا هم گفت من هم نمیام باهم خونه میمونن من و تو هم مجردی میریم عشق و حال.

هیون:به نکته خوبی اشاره کردی بریم.

من:خیلی بدی کیم هیون جونگ.چششش.

هیون:من میرم کیو یک وقت خیانت نکنه.

کیو:آره جون عمت.

بعد کلی حرف زدن رفتن و من و نارا موندیم.باهم مشغول انجام نقشه شدیم....

 

موضوعات: With Hate ،
[ چهارشنبه 21 آذر 1397 ] [ 08:21 ب.ظ ] [ Mary_khj ] [ نظر بدین دیهههههه :( () ]
آخرین مطالب